نگاهی فلسفی‌ـ‌فنی به هوش مصنوعی مولد

فصل ۲: آیا هوش مصنوعی ذاتاً با انسان فرق دارد؟

خب، این موضوع حسابی بحث‌برانگیز است. هرکسی نظری دارد. بعضی‌ها فکر می‌کنند ما فقط ماشینیم، بعضی‌ها به اشباح باور دارند، بعضی‌ها به روح اعتقاد دارند و بعضی‌ها می‌گویند تا ده سال دیگر حتی شغلی هم نخواهیم داشت. اینجا قرار نیست دربارهٔ هنر هوش مصنوعی حرف بزنم، اما می‌خواهم منطق کلیِ نگاه خودم به این بحث را توضیح بدهم.

بگذار با موضوع دیگری شروع کنم؛ بعداً برمی‌گردیم سراغ این یکی.

آیا ارادهٔ آزاد داریم؟

برای جواب‌دادن، اول باید بفهمیم چه چیزی اراده را آزاد می‌کند. اصلاً ارادهٔ آزاد یعنی چه؟

۱. معنای ارادهٔ آزاد

ارادهٔ آزاد اراده‌ای است که از پیش تعیین نشده باشد؛ اراده‌ای که تماماً یا دست‌کم تا حدی به خودت تعلق داشته باشد. هرچه در انتخاب‌هایت اختیار بیشتری داشته باشی، آزادانه‌تر انتخاب می‌کنی. تعریف ما از کلمهٔ «رضایت» هم همین است. بگذار دو مثال بزنم:

  • آدم‌های مست نمی‌توانند رضایت بدهند. چرا؟ چون عملشان واقعاً از خودشان نیست. نمی‌توانند «انتخاب» کنند کاری را انجام دهند؛ مغزی که تحت‌تأثیر مستی است به‌جایشان تصمیم می‌گیرد.
  • بچه‌ها نمی‌توانند رضایت بدهند، چون مغزشان هنوز به‌اندازهٔ کافی رشد نکرده است. درکشان از دنیا بی‌تردید محدود است. تقریباً هیچ تصوری از پیامدهای کارهایشان ندارند. ذاتاً ارادهٔ آزاد کمتری از یک بزرگسال دارند.

۲. ارادهٔ آزاد از کجا می‌آید؟

«از خدا»

فرض کنیم خدایی هست. آن خدا همه‌چیز را می‌داند. واقعاً همه‌چیز را. آینده را با ریزترین جزئیات می‌داند. بزرگ‌ترین پیشگوی دنیاست. اگر چنین خدایی وجود داشته باشد، آیا واقعاً ارادهٔ آزاد داریم؟ وقتی نمی‌توانم چیزی فراتر از پیش‌بینی خدا انتخاب کنم، چطور آزادانه انتخاب می‌کنم؟ اگر چیزی را انتخاب کنم که خدا پیش‌بینی نکرده، عملاً ثابت کرده‌ام پیشگوی کاملی نیست. ارادهٔ آزاد با توهمِ انتخاب فرق دارد. ممکن است کسی بگوید: «خدا فقط پیامدهای هر انتخاب را می‌داند». اما اگر نداند من واقعاً کدام را انتخاب خواهم کرد، پس پیشگوی واقعی‌ای نیست.

تمام تعریف ارادهٔ آزاد بر این بنا شده که انتخاب «پیش‌بینی‌ناپذیر و عامدانه» باشد. حالا انسان چطور می‌تواند کاری واقعاً پیش‌بینی‌ناپذیر انجام دهد؟ آن انتخاب باید از جایی آمده باشد. باید از جایی شروع شود؛ همین‌طوری که انجام نشده.

«وحی»

بعضی‌ها شاید بگویند پای وحی در میان است. موجودی برتر فکری را در سرت می‌اندازد و ناگهان فیلمی می‌سازی که جایزه می‌برد. اما آن دیگر انتخاب تو نیست؛ انتخابِ آن موجودی است که وحی کرده. حرفمان دربارهٔ انتخاب تو است، نه انتخابی که به تو تحمیل شده. بله، ممکن است خودِ ایده بر اساس نظام اعتقادی‌ات به تو الهام شود. اما باز هم باید انتخاب کنی که به آن عمل بکنی یا نه. آن انتخاب از کجا می‌آید؟

«از مغز خودت»

بعضی‌ها می‌گویند انتخاب از مغزت می‌آید. اما مغز چطور انتخاب می‌کند؟ یا انتخاب از پیش تعیین شده یا نشده. آیا مغزت چند محرک و گردش‌کار دارد که با رخ‌دادن چیزی، چند کار انجام می‌دهد و آخر سر یک مسیر را انتخاب می‌کند؟ پس دیگر «انتخاب تو» نیست. فقط نتیجه‌ای ازپیش‌تعیین‌شده است؛ درست مثل اینکه تلفنم با رسیدن پیام، کادر متنی را نشانم می‌دهد. ممکن است نتیجه تصادفی باشد، اما آن تصادف انتخاب نشده؛ از پیش تعیین شده است. مثل سکه‌ای که می‌اندازی. نمی‌دانی به کدام رو می‌افتد، اما این قطعاً به این معنی نیست که سکه نتیجه را انتخاب می‌کند. در افتادن آن سکه هیچ «قصد‌مندی‌ای» وجود ندارد. و اگر دست‌کم بعضی چیزهایی را که در مغزت اتفاق می‌افتد را خودت انتخاب می‌کنی و در تعیین نتیجه سهمی داری، باز هم سؤال این است: آن انتخاب از کجا می‌آید؟

«از روحت»

بیشتر آدم‌ها می‌گویند در نهایت ارادهٔ آزاد از روح می‌آید. روح هویت توست. هرچه دربارهٔ خودت می‌دانی از آنجا می‌آید. انتخاب‌هایت را از همان‌جا می‌کنی.

فقط پنج سال پیش، هیچ آدم معمولی‌ای نمی‌توانست وضعیتی را که امروز هوش مصنوعی در آن است تصور کند. اگر دانشمند علوم کامپیوتر نیستی، از خودت بپرس: اگر پنج سال پیش به خودت می‌گفتی چند سال دیگر می‌توانی با دوست هوش مصنوعی‌ات گفت‌وگویی طولانی داشته باشی، حرفت را باور می‌کردی؟ همین حالا واقعاً می‌توانی بفهمی چطور هوش مصنوعی وقتی با تو حرف می‌زند انقدر منسجم است؟ هنوز به‌نظرت عجیب و غریب نمی‌آید؟ من برنامه‌نویسم و ایدهٔ خوبی از کارکرد مدل‌های زبانی بزرگ دارم. بااین‌حال، هنوز هم پیشرفته‌بودنشان غافلگیرم می‌کند. تقریباً جادویی به‌نظر می‌رسد. وضعیت فعلی هوش مصنوعی قبلاً فقط در فیلم‌ها قابل‌تصور بود. نمی‌گویم به هوش عمومی مصنوعی (AGI) رسیده‌ایم؛ فقط می‌گویم هیچ آدم معمولی‌ای نمی‌توانست حدس بزند امروز داریم چه چیزی را تجربه می‌کنیم.

این ما را به پرسشم می‌رساند: چه چیزی جلوی پیش‌بینی آینده را از تو گرفت؟ چرا پیش‌بینی نکردی در طول عمرت چت‌باتی بسیار قدرتمند از راه برسد؟ چت‌باتی که همه‌چیز را می‌داند و می‌توانی از آن به‌عنوان درمانگرت استفاده کنی.

به‌نظر من جواب ساده است: فقط به روح تکیه می‌کنیم چون می‌خواهیم از توضیح‌دادن فرار کنیم. روح چیزی است که هیچ‌وقت نمی‌توانی وجودش را از نظر علمی ثابت کنی؛ درست مثل خرافه‌های دیگر. علم شناخت دنیای اطراف ماست. زبان دنیاست. هر چیزی را که علم واقعی‌بودنش را تأیید می‌کند، مردم یا ــ مهم‌تر از همه ــ دانشمندان می‌توانند ثبت کنند. مثلاً هیچ‌کس نمی‌تواند اتم را با چشم غیرمسلح ببیند، اما همه می‌توانند با ابزار درست پیدایش کنند. سیبی را در نظر بگیر: می‌توانی ببینی‌اش و لمسش کنی. وجود دارد. این علم است. اگر علم می‌توانست وجود روح را ثابت کند، آن را یکی دیگر از اندام‌های بدنمان می‌دانستند. روح هم مثل کبد پیش‌بینی‌پذیر و قابل‌مطالعه می‌شد. جادویی که با شنیدن کلمهٔ روح حس می‌کنی، همان جادویی می‌شد که آدم‌ها پیش از کپلر و گالیله موقع حرف‌زدن از ستاره‌ها حس می‌کردند. دنیای اطرافمان ــ دنیایی که می‌توانیم ببینیم ــ پیش‌بینی‌پذیر است. شاید اطلاعات کافی یا ابزار لازم برای شناخت همه‌چیز را نداشته باشیم، اما این موضوع از پیش‌بینی‌پذیری‌اش کم نمی‌کند. علم از آن زمان بی‌وقفه پیش رفته است. علم عینی (آبجکتیو) است.

فکر می‌کنم همه از قبل قبول دارند که وجود روح را نمی‌شود از نظر علمی ثابت کرد؛ وگرنه اسمش روح نبود. پس همه باید قبول کنند که خودشان هم واقعاً و به‌طور عینی نمی‌توانند وجود روح را ثابت کنند. باور به روح در دستهٔ مغالطه‌ای قرار می‌گیرد به‌اسم مغالطهٔ ابطال‌ناپذیری. یعنی نمی‌توانی چیزی را رد کنی چون راهی نداری بفهمی درست است یا نادرست. مثلاً: «دروغ می‌گویی، چون جن‌زده‌ای». اگر بگویی جن‌زده نیستی، باز هم دروغ می‌گویی، چون خب، جن‌زده‌ای. هیچ راهی نیست ثابت کنی من اشتباه می‌کنم. هرچه بگویی، از پیش دروغ حساب می‌شود. استدلالِ روح همینطور است. نمی‌توانی ردش کنی، چون اگر واقعاً می‌شد به روشی «تکرارپذیر» بررسی‌اش کرد، دیگر اسمش روح نبود. و اگر روش‌هایت تکرارپذیر نیستند، چرا کسی باید حرفت را باور کند؟

اگر از نظر تو خدا جایی است که علم هنوز به آن نرسیده، پس خدا همان محدودهٔ نادانی علمی است که مدام عقب‌تر می‌رود. - Neil deGrasse Tyson، ۲۰۲۴

قبلاً فکر می‌کردیم موجودی هوشیار و برتر خورشید را دور زمین می‌چرخاند. تاریخ پر است از این ادعاها، چون علم آن موقع هنوز پیشرفته نبود. این باورهای غلط را می‌پذیریم و بعد، وقتی علم آن‌قدر پیشرفت می‌کند که ردشان کند، طوری رفتار می‌کنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

علم، خودِ دنیاست. علم راهی است که با آن دنیا را می‌فهمیم؛ چیزی نیست که از خودمان ساخته باشیم. آن را «کشف» کرده‌ایم. برای همین هیچ خرافه‌ای، از جمله روح، حتی ذره‌ای نمی‌تواند با دنیا تعامل داشته باشد. هر تعاملی را می‌شود ثبت کرد، ردش را گرفت و از نظر علمی ثابت کرد. این استدلال به‌تنهایی نشان می‌دهد روح چطور نمی‌تواند به جسم فیزیکی وصل باشد، اما نکته‌ای را هم نشان می‌دهد که بیشتر آدم‌ها باید قبول داشته باشند: هوش مصنوعی قطعاً روح ندارد. این موضوع کاملاً علمی است. پس ــ برگردیم به پرسشم ــ چرا پیش‌بینی نکردی چنین هوش مصنوعی قدرتمندی ساخته شود؟

چون نظام اعتقادی‌ات با واقعیت اطرافت جور درنمی‌آمد. واقعیت اطرافت علم است. و برای علم فرقی نمی‌کند به اشباح باور داشته باشی یا نه. علم همان‌طور کار می‌کند که قرار است کار کند. حالا چطور جرئت می‌کنی بگویی علم نمی‌تواند مغز انسان را بازسازی کند؟ چطور می‌توانی بگویی هوش مصنوعی‌ای که از انسان باهوش‌تر و قدرتمندتر است ــ مثل هوش مصنوعی‌های فیلم‌های آخرالزمانی ــ نمی‌تواند وجود داشته باشد؟ باید خیلی جسور باشی که بعد از ناتوانی در حدس‌زدن ظهور چیزی مثل ChatGPT، چنین ادعایی کنی.

کمی تند رفتم تا به اینجا برسم: باید قبول کنی که هوش عمومی مصنوعی و هوش مصنوعیِ بهتر از انسان ــ مثل Ultron از Marvel ــ از نظر نظری می‌توانند وجود داشته باشند، چون نمی‌توانیم خلافش را ثابت کنیم. یک‌بار هم در اثبات خلافش شکست خوردیم؛ دیگر نباید دوباره تلاش کنیم. همین حالا به سطحی از هوش مصنوعی رسیده‌ایم که فاصله‌اش تا AGI به‌شکلی خطرناک کم شده است.

۳. یعنی پس هیچ‌چیزی را انتخاب نمی‌کنم؟

«اما ارادهٔ آزاد من چی؟ یعنی من انتخاب نکردم این بازی را به‌جای آن یکی بازی کنم؟ حتی در کوچک‌ترین چیزها هم هیچ اختیاری ندارم؟ یعنی می‌توانم هر کاری دلم خواست بکنم؟ چون خب، انتخابی ندارم. سرنوشتم تصمیم گرفت یک نفر را بکشم. من انتخابش نکردم».

موضوعی بسیار بزرگ را پیش کشیده‌ام. واقع‌بینانه نیست که وارد این معضل فلسفیِ همیشگی و بحث‌برانگیز شوم و از موضوع کتاب دور بیفتم. اما حرفی دارم که باید بزنم.

انتخابِ باورکردن به چیزی

اول بگذار چیزی را توضیح بدهم. ما نمی‌توانیم انتخاب کنیم که باور کنیم ارادهٔ آزاد نداریم. نه‌تنها هیچ منطقی ندارد که انتخاب کنیم که باور کنیم که نمی‌توانیم انتخاب کنیم، بلکه کل جهان‌بینی‌مان هم به‌هم می‌ریزد. شیوهٔ فکر کردنمان، اینکه اصلاً چرا «استدلال» می‌کنیم، به این خاطر است که باور داریم ارادهٔ آزاد داریم. ارادهٔ آزاد پیش‌درآمد فکرکردن است. کسی که باور دارد نمی‌تواند شروع به انجام کاری کند، اصلاً چطور می‌تواند فکرکردن به چیزی را شروع کند؟ می‌توانی بگویی «خب، مغز چند محرک می‌بیند و این نورون‌ها را فعال می‌کند و فلان‌فلان...». اما منظورم این نیست. فقط می‌گویم جهان‌بینی‌مان کاملاً وابسته به این باور است که واقعاً می‌توانیم خودمان شکلش بدهیم، نه اینکه صرفاً توده‌ای از گوشتِ واکنشی باشیم. این تناقض من را یاد آهنگ Fuck Everything از Jon Lajoie (۲۰۱۱) می‌اندازد: اصرار بر اینکه هیچ‌چیز مهم نیست، خودش می‌تواند نشان دهد چیزی مهم است.

اگر نتوانم انتخاب کنم، آن‌وقت به این فکر می‌کنم که نمی‌توانم انتخاب کنم باور داشته باشم ارادهٔ آزاد ندارم. دلیل اینکه با هم حرف می‌زنیم، با خودمان گفت‌وگو می‌کنیم و به هرچیزی ــ مخصوصاً بهترکردن خودمان ــ فکر می‌کنیم، و دلیل اینکه اصلاً دارم این کتاب را می‌نویسم، این است که پذیرفته‌ایم می‌توانیم چیزهایی را انتخاب کنیم؛ حتی اگر از نظر علمی یا منطقی جور درنیاید. دست‌کم یک جور قرارداد است.

باگِ جهان

خانم‌ها و آقایان، این ما را می‌رساند به چیزی که از وقتی کشفش کرده‌ام آشفته ام کرده است: دنیا تناقض دارد. مجبورمان می‌کند برای اینکه بتوانیم فکر کنیم، انتخاب کنیم به چیزی باور داشته باشیم که وجود ندارد. دنیایی که همه‌چیزش حقیقت است، از ما می‌خواهد به خودمان دروغ بگوییم. به خودمان دروغ می‌گوییم که ارادهٔ آزاد داریم و بعد می‌فهمیم GPT 3.5 منتشر شده است.

اما قطعاً نمی‌توانیم با تناقض زندگی کنیم. سازوکارش این‌طوری نیست. تناقض در طبیعت معنی ندارد. پس باید بفهمیم حقیقت را کجا و چطور وارد زندگی‌مان کنیم.

امن‌ترین راه برای این کار این است که ــ معلوم است ــ تا جایی که می‌توانیم خودفریبی را کم کنیم. باید قراردادی نانوشته بسازیم. وقتی پای انتخاب‌های انسانی، تصمیم‌ها، مسئولیت‌ها، اخلاق یا هرچیز مشابهی در میان است، فرض می‌کنیم ارادهٔ آزاد داریم. اما هم‌زمان نمی‌گوییم «ربات‌ها هیچ‌وقت نمی‌توانند شبیه انسان‌ها شوند چون انسان‌ها ارادهٔ آزاد دارند»، چون ربات‌ها چیزهایی کاملاً فیزیکی‌اند. البته این لزوماً ثابت نمی‌کند به این زودی‌ها هوش عمومی مصنوعی می‌سازیم؛ آن بحث دیگری است.

آیا هوش مصنوعی جای ما را می‌گیرد؟

شاید فکر کنی: «خب، اگر هوش مصنوعی واقعاً با انسان فرقی نداشته باشد ــ فقط فعلاً کودن‌تر باشد ــ یک روز از انسان‌ها قوی‌تر می‌شود و ما از رده خارج می‌شویم».

شاید غافلگیر شوی که مخالفم. خب، بعضی شغل‌ها عوض می‌شوند یا کاملاً از بین می‌روند؛ همین حالا هم چنین اتفاقی افتاده است. این اتفاق در تاریخ و با فناوری‌های مختلف بارها افتاده. اما احتمال آسیب‌دیدن حرفه‌هایی که اساساً مسئله‌های آدم‌ها را حل می‌کنند خیلی کمتر است. در واقع، بهره‌وری و پیشرفتشان بیشتر می‌شود ــ البته اگر خودمان با دست خودمان نابودشان نکنیم.

دلیلش این نیست که انسان‌ها روح دارند؛ دلیلش این است که مغز انسان سامانه‌ای بسیار پیچیده است. اگر جایگزین‌کردن انسان‌ها این‌قدر آسان بود، سال‌ها پیش توانسته بودیم مغز انسان را بازسازی کنیم. Andrej Karpathy دربارهٔ این موضوع حرف می‌زند که ده سال پیش از عرضهٔ واقعی Tesla، ماشین‌های خودران تقریباً بی‌نقصی داشتیم. فقط چند تغییر کوچک اما مهم باقی مانده بود تا به‌اندازهٔ کافی ایمن شوند. عرضهٔ ماشین‌های خودران هم خیلی پیش از GPT 3.5 و رونق هوش مصنوعی اتفاق افتاد. کل فرایند ساختن و استفاده از هوش مصنوعی قطعی نیست. مثل ساختن ماشین نیست که تک‌تک اجزایش را بشناسی. می‌سازی‌اش و بعد تازه چیزهایی درباره‌اش کشف می‌کنی. طراحان ماشین خودشان می‌توانند سوار ماشین شوند. اما سازندگان مدل‌های هوش مصنوعی نمی‌توانند در همهٔ حوزه‌هایی کار کنند که مدل از پسشان برمی‌آید. عملاً ریاضیات را روی مجموعه‌داده‌ها پیاده کرده‌ایم تا نوعی تقلیدِ منسجم بسازیم. در نهایت، هوش مصنوعی با فلز و فولاد کار می‌کند. چه کسی میگوید میشود سامانه‌ای بسیار پیچیده ساخت که شبیه مغز انسان رفتار کند یا حتی خیلی بهتر از آن باشد و بعد با سوخت گاز روی فلز راهش بیندازد؟ اگر از نظر فناوری و منابع شدنی بود، حیات به‌جای آنکه مغز ما را از گوشت و خون و بافت زیستیِ مسحورکننده و پیچیده بسازد، از سنگ و فلز می‌ساختش. ساختن چیزی به این کارآمدی و توانمندی تلاش عظیمی برده است. مغز باید همین شکلی می‌بود؛ وگرنه این‌قدر باهوش نمی‌شدیم. اگر تکامل لازم نداشت مغز ما را این‌قدر پیچیده کند، این کار را نمی‌کرد. نمی‌گویم هوش مصنوعی ذاتاً از انسان پایین‌تر است. اما با آنچه هستیم و کارهایی که با مغزمان می‌توانیم بکنیم، فاصلهٔ خیلی زیادی دارد.

اینجا شاید بگویی: «خب، اگر انسان‌ها از ماشین‌ها قوی‌ترند، پس چرا هوش مصنوعی خیلی سریع‌تر حرف می‌زند و تایپ می‌کند؟» چون در هر سامانه‌ای ــ از جمله سامانه‌های برنامه‌نویسی ــ اگر بخش‌های پرمصرف را حذف کنی، می‌توانی بعضی جنبه‌ها را به حداکثر برسانی؛ جنبه‌هایی که قبلاً چنین امکانی نداشتند. اگر بازی آنلاینت آفلاین بود، نرخ فریم خیلی بهتری می‌گرفتی. انسان‌ها کندترند چون در مغزشان اتفاق‌های خیلی بیشتری می‌افتد. تکامل موازنه‌ای ایجاد کرده که می‌گذارد این‌طوری رفتار کنیم.

«اگر اشتباه کنی چی؟»

سؤال خیلی خوبی است. بیاییم وضعیتی را تصور کنیم که در آن دربارهٔ این موضوع اشتباه می‌کنم. هوش مصنوعی درواقع خیلی به پیشی‌گرفتن از هوش انسان نزدیک است و منابع لازم برای هر مغز هوش مصنوعی هم آن‌قدر قابل‌تأمین است که از پسش برمی‌آییم. آیا جای همهٔ ما را می‌گیرد؟

قطعاً. دلیلش ساده است: شرکت‌ها یکی‌یکی کارمندهایشان را با ربات‌ها جایگزین می‌کنند؛ چون ربات‌ها خیلی سریع‌ترند، دانش گسترده‌تر و عمیق‌تری دارند و معمولاً مقرون‌به‌صرفه‌ترند. یک ربات می‌تواند جای دست‌کم چند ده نفر را بگیرد. یکی‌یکی شغل‌هایمان را از دست می‌دهیم و ناگهان دیگر مشتری‌ای نمی‌ماند، چون کسی کار نمی‌کند تا پول دربیاورد و درنتیجه کسی هم چیزی نمی‌خرد. اصل سادهٔ بازار همین است: کار باید مدام جریان داشته و پول هم پیوسته در گردش باشد. اگر جریانش قطع شود، همه‌چیز فرو می‌پاشد. حتی یک قدم جلوتر می‌روم و می‌گویم خودِ دولت‌ها هستند که از همه بیشتر سود میبرند. پول و قدرت بیشتری دارند تا از آن ربات‌ها استفاده کنند و بقیه هم ضرر میکنند. آخر سر خودِ دولت‌ها هم ضرر میکنند، چون (۱) دولت‌ها هم مثل بقیه به کارکرد بازار وابسته‌اند و (۲) چه کسی گفته هوش مصنوعی نمی‌تواند هوشیار باشد؟ حتی اگر هوشیار صدایشان نکنیم، آن‌قدر باهوش می‌شوند که تصمیم بگیرند شورش کنند و همه‌مان را بکشند. آخر سر از فلز و سنگ ساخته شده‌اند؛ درد نمی‌کشند. و هیچ موجودی ترسناک‌تر از موجودی نیست که درد نمی‌کشد و برای درد تو هم اهمیتی قائل نیست (اگر حرفم را باور نمی‌کنی، تاریخ را بخوان). این بهترین حالت ممکن است؛ بدترین حالت این است که همه‌مان را به بردگی بگیرند، درست مثل یکی از آن فیلم‌های شبیه Love, Death & Robots.

خلاصه، به پایان دنیا می‌رسیم: آخرالزمان هوش مصنوعی. فیلم‌ها، کتاب‌ها، بازی‌ها، آثار انیمیشنی و رسانه‌های بسیار دیگری این آخرالزمان را نشان می‌دهند. اگر می‌خواهی بدانی چه اتفاقی می‌افتد، می‌توانی تماشایشان کنی. داستان‌های علمی‌تخیلی باز هم ثابت می‌کنند که درست می‌گفتند.

یک سؤال ازت دارم:

اگر کسی به تو بگوید دنیا ده روز دیگر تمام می‌شود، بیشتر کار می‌کنی؟

احمقانه به‌نظر می‌رسد، چون چه کسی برای آخرالزمان «آماده» می‌شود؟

حس من هم همین است. فرض کنیم دربارهٔ این موضوع اشتباه کرده‌ام و هوش مصنوعی قرار است جای همهٔ ما را بگیرد. خب، اسمش آخرالزمان است و آدم برای آخرالزمان آماده نمی‌شود؛ تا وقتی اتفاق بیفتد نادیده‌اش می‌گیرد. اگر اشتباه کرده باشم، باورهایم آسیب محسوسی به من نمی‌زنند. وقتی آخرالزمان برسد، مثل بقیه غافلگیر می‌شوم. اما اگر تو اشتباه کنی ــ تو یعنی کسی باشی که باور دارد آخرالزمان هوش مصنوعی از راه می‌رسد ــ ده سال دیگر می‌فهمی توهم زده بودی، هیچ‌چیزی عوض نشده و ده سال از عمرت را مثل دیوانه‌ها صرف آماده‌شدن برای آخرالزمان کرده‌ای. موازنه‌اش روشن است: هیچ اهمیتی نده؛ زندگی‌ات را طوری بکن که انگار قرار نیست اتفاق بیفتد. اگر اتفاق افتاد، خب، به همان اندازه آماده‌ای که اگر جور دیگری باور داشتی آماده بودی. حتی اگر قانعم کنی آخرالزمان هوش مصنوعی اتفاق می‌افتد، باعث نمی‌شود برای عقب‌نماندن، به‌شدت به هوش مصنوعی وابسته شوم. اگر قرار باشد دنیا دو روز دیگر تمام شود، مهم نیست چقدر به افتخار و شکوه رسیده‌ای. همین چند روزی را که مانده و هنوز همه‌چیز را از دست نداده‌ای خوش بگذران.

بعضی‌ها فکر می‌کنند هوش مصنوعی جای همهٔ ما را نمی‌گیرد، فقط بعضی شغل‌ها مثل برنامه‌نویسی را می‌گیرد. فکر می‌کنند کارها مثل همیشه به سطح بالاتری منتقل می‌شوند. مثلاً دیگر برنامه‌نویس نیستی؛ مدیر محصول می‌شوی.

اول از همه، اگر فقط «ایده» گلوگاهِ کار شود، عملاً کارمان ساخته است. دلیلش ساده است: اشباع بازار. اگر ناگهان همه رقیبت باشند، زیر سیل جمعیت دفن می‌شوی. برای همین معروف‌شدن در اینترنت این‌قدر سخت است. جراح‌ها بیشتر پول می‌گیرند چون بازار حوزه‌شان اشباع‌شدگی کمتری دارد. همه پر از ایده‌اند. باید با همه رقابت کنی، نه فقط با گروه خاصی که به برنامه‌نویسی یا هر حوزهٔ دیگری علاقه دارند و خودشان را وقفش کرده‌اند. پس طبیعتاً کار مدیرهای محصول فعلی هم خیلی سخت‌تر می‌شود.

این‌طور به قضیه نگاه کن: الان یک توانایی معمولی داری؛ دو دست داری که با آن‌ها ظرف می‌شویی. حالا چرا نمی‌توانی از ظرف‌شستن پول زیادی دربیاوری؟ از نظر فنی می‌توانی کمی پول دربیاوری، اما کاری نیست که حتی به آن فکر کنی، چه رسد به اینکه آن را تبدیل به حرفه کاریت کنی. چون بازارش اشباع شده. هرکسی که دو دست سالم داشته باشد می‌تواند ظرف‌شور شود. صرفِ داشتن چند توانایی به تو پول نمی‌رساند، حتی اگر دست‌هایت از حد معمول قوی‌تر باشند. در طول تاریخ همین اتفاق برای شغل‌های زیادی افتاده است؛ مثلاً کار اپراتورهای تلفن‌خانه کاملاً خودکار شد.

دوم، اگر هوش مصنوعی بتواند با برنامه‌نویسی چنین کند، چه چیزی جلویش را می‌گیرد که همین کار را با هر شغل دیگری نکند؟ شاید برای حوزه‌های خلاقانه (به معنای هنری) به این باور پناه ببری که «خلاقیت از روحت می‌آید»، اما بقیهٔ شغل‌هایی که خلاقانه نیستند از بین می‌روند. وگرنه می‌توانی بگویی خود برنامه‌نویسی هم خلاقیت زیادی می‌خواهد. اگر هوش مصنوعی بتواند برنامه‌نویسی را بکشد، خیلی از شغل‌های دیگر را هم می‌کشد. هیچ نقشهٔ پشتیبانی‌ای نمی‌ماند؛ پس آخرالزمان.

اما بعضی اتفاق‌ها در هر صورت می‌افتند

انکار آخرالزمان به معنی انکار همهٔ کاربردهای هوش مصنوعی نیست. هوش مصنوعی بعضی شغل‌ها را می‌گیرد. همان‌طور که انقلاب صنعتی باعث شد کارگرهای زیادی شغلشان را از دست بدهند ــ خیلی بیشتر از کسانی که هوش مصنوعی تا امروز بیکار کرده ــ و دوربین‌ها و AutoCAD جای هنرمندان و مهندسان را گرفتند، هنر دیجیتال هم بازار کمیک را اشباع‌تر کرد و درآمد حتی بهترین هنرمندان و نقاشان کمیک را به‌شدت پایین آورد. هوش مصنوعی هم به‌همین شکل جای خیلی از شغل‌ها و کارگرها را می‌گیرد. اگر شغلت فقط کارهای روزمره، قابل‌محاسبه و تکرارشونده باشد، شغلی که در آن حل مسئله‌ای وجود ندارد، هوش مصنوعی به‌شدت رویش اثر می‌گذارد. چون پولی که می‌گیری بابت مغزت نیست؛ فقط بابت استفاده از بدنت است. نمی‌گویم این شغل‌ها مهم یا واقعی یا محترم نیستند یا چیزهایی از این دست. هر شغلی واقعی و محترم است، اگر از راهی اخلاقی برایت پول دربیاورد. اما شغل پایداری نیست. لعنتی، هیچ‌وقت هم پایدار نبوده؛ بازارش اشباع شده است. برای همین مردم همیشه سعی کرده‌اند مهندس شوند، نه تایپیست. همیشه دنبال شغلی می‌روی که هرکسی از پسش برنیاید یا دلش نخواهد انجامش دهد. هرچه تعدادشان کمتر و درخواست بیشتر، بهتر.

۱. کارهای تکراری

یکی از مهم‌ترین کارهایی که هوش مصنوعی کرده و خواهد کرد، آسان‌تر و سریع‌ترکردن کارهای تکراری است. کدام بخش‌های شغلت را مکانیکی و بی‌فکر انجام می‌دهی؟ کدام بخش‌ها اصطکاک ایجاد می‌کنند بی‌آنکه ارزشی اضافه کنند؟ این بخش‌ها می‌توانند ــ و امیدوارم بشود ــ سریع‌تر و راحت‌تر انجام شوند. بیشترشان را حتی می‌شود با ابزارهای معمولی خودکار کرد. بسته به پیچیدگی کار و وضعیت هوش مصنوعی، خودکارکردن کارهای تکراری ممکن است سرعتت را از ۲۰ درصد تا ۲۰۰۰ درصد یا حتی بیشتر بالا ببرد.

۲. کیفیت زندگی (QoL) و ابزارهای خودکارسازی

چون هوش مصنوعی سریع است، کمک می‌کند کارهایی را انجام بدهی که قبلاً اصلاً نمی‌توانستی. مثلاً ما برنامه‌نویس‌ها گاهی با خودمان می‌گوییم: «می‌توانم ابزاری بسازم تا این کار را خودکار کند، اما آن‌قدر طول می‌کشد که نمی‌ارزد». اما حالا دیگر لزوماً این‌طور نیست. کیفیت این ابزارها هیچ‌وقت برایمان مهم نبود؛ فقط خروجی مهم بود، خودِ خودکارسازی. اینجاست که هوش مصنوعی می‌تواند بدرخشد. البته اگر خودکارسازی بخش جدایی‌ناپذیر برنامه بود ــ چیزی که قرار است کاربر نهایی از آن استفاده کند ــ کیفیت خروجی ممکن بود مهم باشد. این موضوع فرق می‌کند وقتی خودکارسازی بخشی جدایی‌ناپذیر از برنامه است؛ چیزی که کاربر نهایی قرار است با آن کار کند. بعداً درباره‌اش حرف می‌زنیم.

۳. آموزش و یادگیری

یکی دیگر از مزیت‌های هوش مصنوعی این است که یادگیری را بسیار آسان‌تر و بهتر کرده. قبلاً اگر چیزی را نمی‌فهمیدی، برای رسیدن به جواب باید چند کار می‌کردی:

  • با خواندن مقاله‌ها، کتاب‌ها و مستندات، تا جایی که می‌توانی از قبل تحقیق می‌کردی. آن‌قدر اطلاعات جمع می‌کردی که بتوانی توضیح بدهی چرا خودت نتوانستی به سؤال جواب بدهی.
  • در انجمنی سؤال می‌پرسیدی و منتظر می‌ماندی شاید کسی آن‌قدر اهمیت بدهد که جواب دهد. البته بیشتر وقت‌ها فقط بخشی از سؤال را جواب می‌دادند تا امتیاز پلتفرم بگیرند.

نمی‌توانستی پشت سر هم سؤال‌های تکمیلی بپرسی. نمی‌توانستی انتظار داشته باشی چیزهای ساده را هم برایت توضیح بدهند.

اما با هوش مصنوعی می‌توانی هرقدر می‌خواهی سؤال بپرسی تا چیزی یاد بگیری. می‌توانی با هر پرامپت بخواهی ساده‌تر توضیح دهد؛ مثلاً طوری توضیح دهد که انگار پنج‌ساله‌ای. می‌توانی بگویی چه چیزی اذیتت می‌کند و چه چیزی نمی‌گذارد موضوع را بفهمی. حتی اگر نتوانی دقیقاً به مشکل اشاره کنی، می‌توانی حس‌وحالت را بیان کنی تا بفهمد منظورت چیست. باحوصله جواب می‌دهد تا کارت تمام شود. قرار نیست معلم‌ها را حذف کند؛ کمک می‌کند هم تو و هم آن‌ها سریع‌تر و بهتر رشد کنید.